زماني که نگاهم را به آواز فاختگان شب فروختي،

زماني که سنگيني ضجه آلود اندوه قرون را براي مرگم اجير کردي،

زماني که ثانيه ثانيه زندگيم را به قربانگاه لحظه هاي هجران خود بردي،

زماني که سکوت مملو از التماسم را به منزله رضايت انگاشتي،

زماني که خاطراتت را با خنجرهاي کشيده به کارزار تنهايي ام گسيل داشتي،

زماني که خرمن آرزوهايم را به باد حسرت دادي،

به ياد دارم.

اينک به تبسمم بنگر که چگونه بر قاب عکس روي ديوار جا مانده است.

اصولن این شعر واسه این گذاشتم که فکر نکنین ما از عشق بدمون میاد

کله پوکه ۱:مینو

 


 

نوشته شده توسط سه کله پوک در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت