دلم براي خودم تنگ شده... 

      واسه دختر بچه ي چند سال پيش....

      دخترکي با يه قلب پاک و ساده!

      همون دختري که

      دلش واسه بارون تنگ ميشد...

      به اتاقش سلام ميکرد...

      براي گلها قصه ميگفت...

      با سازش، درد دل ميکرد...

      با عروسکاش حرف مي زد...

      واسه پرنده ها شعر ميخوند ...

      هر شب به ماه شب به خير ميگفت...

      به ستاره هاي آسمون دلداري مي داد...

      به خاطر پرپر شدن يه گل به دست باد گريه ميکرد...

     دلش براي تنهايي ِ ماهي قرمز حوضشون ميسوخت...

     همون دختري که فکر مي کرد خدا اونو نمي بخشه!

     چون دل گنجيشکا رو شکسته!...

     چون با پنجره ي اتاقش قهر کرده...

     خدا اونو نمي بخشه

     چون پرنده ي داداشش رو يواشکي از قفس آزاد کرده....

      چون دختر بدي شده و واسه  مورچه اي که زير پاش له شده فاتحه نخونده...

      چون دل کوچيکش پر از غمه...

      چون چشماي روشنش پر از اشکه...

      چون دلش واسه قورباغه ي سبز تو باغچه تنگ شده...

      خدا اونو نمي بخشه

      چون از تاريکي ميترسه...

      باورم نميشه که من همونم!!!

     خيلي از اون حال و هوا فاصله گرفتم....

     ميخوام همون باشم که بودم....

     مهربون ... ساده... پاک... صميمي!!!

کله پوکه ۱:مینو

 


 

نوشته شده توسط سه کله پوک در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت